امامزاده اسحاق

  • تهران - منطقه 12 - ناصرخسرو - خ. خدابنده لو - ک.پ : 11166
کلمات کلیدی :

امامزاده

|

زیارت

|

زیارتگاه

ارزیابی
امامزاده اسحاق علیه السلام فاطمه زهرا : امامزاده اسحاق علیه السلام
بسم ربّ الشهدا<br/>حدودا 8 ماه پیش وقتی که من و خواهرم که تنها یک سال از من کوچکتر است داشتیم برای اولین بار از خیابانی رد می شدیم که حتی اسمشو نمیدونستیم . من اون موقع داشتم برای کنکور کارشناسی ارشد درس می خوندمو دلم می خواست که دانشگاه تربیت مدرس قبول شم, همینطور که داشتیم پیاده می رفتیم تابلوی کوچک سبز رنگی که سر کوچه ای تنگ و قدیمی بود توجه ی منو جلب کرد و من ازخواهرم خواهش کردم که علیرغم دیر شدنمان با من بیاد که این امام زاده رو زیارت کنیم که با کمال میل قبول کرد , با اولین قدمی که تو کوچه گذاشتیم حس عجیبی به هر دومون دست داد به خواهرم گفتم که قول می دم این امام زاده یه جورایی با ما فامیله <br/>قبل از اینکه به امام زاده برسیم سمت چپمون یه سقّا خونه ی قدیمی بود که وقتی بهش نگاه می کردی یاد خیلی چیزا می افتادی .....<br/>رسیدیم به ساختمانی کوچک که از روی دخیل هایی که روی در و پنجره اش بسته بودند فهمیدیم که رسیدیم , متاسفانه دوتا قفل بزرگ روی در ورودیش خورده بود ناراحت شدیم ولی وقتی داشتیم متعجبانه ساختمانو نگاه می گردیم چشمم به توضیحاتی که روی دیوار نصب بود افتاد دیدم که بلــــــه حسم درست بوده, ایشان پسر جدّ عزیزم هستن , تو همون حال و در همون جا نذر کردم که ای جدّ عزیزم برام دعا کن که رشته ی بیوتکنولوژی پزشکی دانشگاه تربیت مدرس قبول شم . گذشتو من بعد از کنکور منتظر جواب کنکور بودم که به لطف خدا و دعای ائمه ی اطهار علیه السلام و دعای پدر و مادرم همون رشته و همون دانشگاه قبول شدم از همون موقع تصمیم داشتم برمو سریع نذری که کرده بودمو ادا کنم ولی چون فاصله زیاد بود نمی شد برم امام زاده ...<br/>الان ترم 2 هستم و 12 فروردین 91 یهو به دلم افتاد که دیگه هرجور شده باید امروز برم امامزاده . رفتم ولی آدرسو دقیق نمی دونستم و از کوچه ها و ساختمان ها تشخیص می دادم که درست می رم یا نه. همینطور که داشتم می رفتم دنباله تابلوی سبز رنگه کوچک امام زاده بودم ولی پیداش نمی کردم , از خود ایشان خواستم که راهو بهم نشون بده دیدم که رسیدم به آخر خیابونو ولی اثری از تابلو ندیدم تصمیم گرفتم از یه کسی بپرسم که اصلا آدرسو درست اومدم یا نه؟ ساعت تقریبا 4.30 بود و اکثر مغازه ها بسته بودند , یه مغازه ی کفش و دمپایی فروشی بود که با ناراحتی رفتمو از صاحب مغازه پرسیدم :سلام آقا شما اینجا یه امامزاده دارید درسته؟؟ این آقا گفتند: بله .خوشحال شدم و تا اومدم چیزی بگم ,گفتن : 30 تا مغازه بشمور برو بالا سر کوچش تابلو داره, برو بالا پیداش می کنی. تشکر کردمو با سرعت مغازه ها رو تقریبی می شمردم و می فتم بالا ولی تابلویی نبود که.... یه کوچه رو رفتم ولی اشتباهی بود برگشتم ,افرادی که اونجا بودن یه جوری منو نگاه می کردن خدا می دونه دربارم چی فکر می کردن... اینقدر که این کوچه ها رو بالا و پایین رفتم اسم کوچه ها رو حفظ شده بودم از خستگی نا خودآگاه از یکی پرسیدم: آقا امامزاده کجاست؟ کوچه ی خدابندلو. گفتم :ممنون میدونم کدوم کوچست. با اولین قدمی که داخل کوچه گذاشتم دیگه مطمئن شدم درست اومدم با خوشحالی از داخل کوچه می گذشتم سقّا خونه رو رد کردمو رسیدم به بقعه ی 22 متری جدّم, دوباره 2تا قفل به در خورده بود فهمیدم هنوز لایق وارد شدن نیستم خدا رو شکر کردم, ولی خوب نذرمو به کی بدم آخه آقا ضریح ندارن باید می دادمش به متصدی امام زاده .از چند نفری که اونجا بودن از متصدی سوال کردم ولی کسی نمی شناختش.با ناراحتی برگشتم دلم می خواست نذرمو بدم به یکی تا هر وقت امامزاده باز بود نذرمو به متصدی بده ولی بجز دو تا مغازه بقیه ی مغازه ها بسنه بودن ,ولی نمی دونستم این کار درسته یا نه ؟ اصلا شاید قبول نکنن. از کوچه اومدم بیرون نمی دو نستم چیکار کنم, همینطور که داشتم فکر می کردم ,شیطان می گفت برگرد خونه حالا دیر نمیشه که بعدا بیا نذرتو بده ,ولی با خودم گفتم اگه برم معلوم نیست که کی دوباره بتونم بیام , اصلا شاید مردمو مدیون می شدم . گفتم میرمو به یکی از این مغازه دارا می گم اگه قبول کردند که چه عالی اگرم قبول نکردن خوب یه روز دیگه میام.به قیافه ی صاحب مغازه نگاه کردم اسم مغازش فکر کنم وحدت بود دو تا مرد داشتن تو مغازه حرف می زدنو می خندیدن , در زدم که برم تو مردی که پشت میز نشسته بود با نگاهش اجازه داد که برم تو درو باز کرد ولی تو نرفتم گفتم :آقا سلام ببخشید شما مسئول امامزاده رو می شناسید ؟این سوالام مقدمه ای بود واسه اصل مطلب ایشون مردی خوشرو تقریبا 40 ساله بود, سلام خانوم نه کاملا نمیشناسمش .<br/>گفتم: کی اینجا بازه؟معمولا 8 صبح تا 3 بعد از ظهر بازه .رفتم سره اصل مطلب گفتم آقا می شه یه لطفی در حق من بکنید؟ با خودم گفتم الان میگه برو بابا , ولی ایشون با همون خوشرو ییشان گفتن بله حتما . من که باورم نمیشد مکثی کردم ,گفت :خوب چیکار کنم؟؟ گفتم آهان اگه لطف کنید این نذر منو هر وقت امامزاده باز بود بدید به متصدیش ,باشه حتما . با خوشحالی نذرمو دادم به اون مرد, گفت :اگه می خواین کارت مغازه رو بدم تا پیگیری کنید. گفتم: نه همینی که شما قبول کردین دیگه لازم به پیگیری نیست شما لطف می کنید, تشکر کردم خداحافظ آقا .احساس راحتی کردم دیگه خیالم راحت شد .برگشتم خونه آخره شب یاد امامزاذه افتادم گفتم بیا و برو تو اینترنت یه searchi در مورد امامزاده کن.تو همین موقع بود تازه فهمیدم اون خیابون ناصر خسرو , که با سایت شما آشنا شدمو تصمیم گرفتم عضو سایت شما شم.خدا خیرتان دهد از اطلاعاتی که به من دادید در واقع از طریق سایت شما و یه وب لاگ دیگه که عکسهایی از تمام امام زاده بهم نشون داد یه زیارت مجازی انجام دادم .بسیار متشکرم